زبان حال بخش وسيعی ازجوانان

ما از مرده و مرگ بيزاريم زندگی را دوست داريم

فريده مدرسي

جوان امروز در چند پلان

خاك قبرستانها توسط باد سهمگين تندخوی و خشك مغزی، بر قامت جوانان شهر نشسته است. جوانان مسخ شده، متحير در خيابان ها قدم می زنند و با هم می خندند. خنده هايی تصنعی آميخته با هزاران افسوس و نگرانی كه نشان از يدك كشيدن بار مشكلات تمام نسل های گذشته دارد. مكانی برای گفتگو و بيان دغدغه آنان وجود ندارد و صدايشان در ميان پژواك بلندگوهای رسمی شهر گم می شود و كسی فرياد درد آلود آنان را نمی شنود و يا خود را به نشنيدن می زند. كوچكترين صدای آنها با برخوردی قهرآميز روبرو می شود و چشمبند ايدئولوژی ، سوی ديدن را از آنها گرفته است تا اجناس مورد پسند حاكمان شهر در اختيار آنان قرار گيرد.

جوان امروز با هويت گذشته خويش بيگانه است و همچنان خواهان دگرگونی و تحول بنيادين در بافت سنتی و متعفن شهر. فرزند جوان ديروز، آدرس مغازه های عرضه كننده مواد فرهنگی، دينی و اجتماعی را در دفترچه راهنمای بزرگان شهر می بيند و نشانی خواستگاه مورد علاقه خويش را در آن نمی يابد. اتومبيل او، در خيابان های كوچك و تنگ شهر كه ديروزها محل جولان درشكه ها و درشكه چی ها بوده است، حاضر به حركت نيست. از پوشيدن لباس های پدر استنكاف(۱) می كند و از مدل موی او خوشش نمی آيد. می خواهد صورتش را اصلاح كند و نقاب را از چهره بر دارد و سيمای خود را بيارايد. دختران ديگر همانند مادران خود از حضور در آشپزخانه حظ نمی برند، بلكه به ويترين عرضه كننده لباس های مد روز، لوازم آرايشی و دستبندهای سرخ پوستی علاقه دارند.

جوان اين شهر می خواهد با خود گفتگو كند، چای بخورد و گاهی هم برای تنوع نسكافه با شير را مزه مزه كند. چای را در استكان كمرباريك نمی نوشد، بلكه در فنجان پافيلی سر می كشد. برای آخر هفته می خواهد با دوستانش پيتزا بخورد و در حال خوردن پيتزا پپرونی آهنگ جاز گوش كند. در سينما فيلم نيمه پنهان را ببيند تا نيمه پنهان شده خود را بيابد و همراه يافتن نيمه ناپيدای هويت خويش، تخمه ژاپنی بشكند. جمعه ها به كوه می رود و در حال گوش كردن آهنگ بلدی يا بلد... است كه ضبط و صوت او می شكند ولی همچنان كاست موسيقی مورد علاقه اش در پاساژهای شهر فروخته می شود.

در سر چهاراه چادر را به جلو می كشد ولی چند متر بالاتر خود به خود چادر و روسری عقب می رود و رخسار او همراه با لبخند دلربايی می كند. او ديگر واژه نكن!!! را نمی پسندد و آن را می شكند و حال كه او اين واژه را شكاند، ديگر هركاری را انجام می دهد و با تهديد و تنبيه نمی توان مانع او شد. بايد راه نوينی يافت و به جای تخريب پارك ها و مراكز تفريحی ـ فرهنگی، آنها را آباد كرد. نبايد خيابان ها را به پادگان نظامی مبدل نمود و الگانس ها را در خيابان ها به نمايش درآورد. بلكه بايد او را به سوی مراكز تفريحی هدايت كرد تا در آنجا اوقات فراغتش را با دوستانش بگذراند و با آنها گپ بزند.

دوستانش را نبايد در حصار خطوط قرمز ساختگی قرار داد، زيرا او آن خطوط قرمز را نمی بيند و فقط سيمای دوستش را از ميان هزاران بايد و نبايد می يابد و با او سخن می گويد. زمانی كه او محيط های تفريحی و مراكز بزرگ فرهنگی را در رسانه های داخلی و خارجی می بيند، ديگر كوچه های باريك، خيابان های تنگ و قبرستان های غرق مرده و كشته، همراه با كلاغ های سياه و آب لجن آلود حوض های قديمی را بر نمی تابد. جوان امروز می خواهد فضای شهر را از نو بسازد و در آن آزادانه زندگی كند، و گرنه طغيان می كند و همچون سيلی بنيان كن فضای شهر را بر هم می زند و تر و خشك را با هم می سوزاند.

●●●

(۱) از روی تكبر از كاری سرباز زدن - از اجرای امری ننگ داشتن

(ارسال شده از سوی سايت "سپيدسياه")