گزارشي در خصوص وضعيت دو دانشجوي دربند منوچهر و اكبر محمدي

نسرين محمدي
 


اينجانب نسرين محمدي خواهر آقاين منوچهر و اكبر محمدي ، در تماس تلفني كه در مورخ 6/9/2002 با پدرم در ايران داشتم، پدرم اين چنين به من گفت : امروز صبح با مادرت و سيمين ( خواهرم ) به ملاقات منوچهر و اكبر رفتيم ، وقتي وارد سالن ملاقات زندان شديم مادرت با ديدن چهره منوچهر بي هوش شد.

پدرم افزود: در مورخ 27/3/82 منوچهر بعد از 6 روز مرخصي خود را به زندان معرفي كرد و ناگهان ناپديد شد، بعد از برگرداندن وي به بند عمومي متوجه شديم منوچهر در مدت 37 روز در سلولهاي انفرادي بند 325 سپاه در حبس بوده . در اين مدت دست و پاي منوچهر و دهانش را مي‌بستند . او را زير شديدترين فشارهاي روحي و جسمي قرار داده بودند . دو روز هم او را به سلولي برده اند كه كف آن پر از حشرات و موجودات گزنده و خطرناك بوده است.

به گفته پدرم منوچهر را به اندازه اي تحت فشار گذاشته‌اند كه چهره منوچهر كاملا شكسته و تغيير كرده است . اما اكبر به خاطر بازدداشت شدن بي‌جهت پدرم و خواهرم سيمين اعتراض كرده بود و به اين دليل او را به سلول انفرادي انتقال داده بودند. وي به مدت 16 روز دست به اعتصاب غذا زده . وقتي خانواده‌ام او را ملاقات كردند، بي‌شك 30 كيلو وزن كم كرده بود . واز نظر روحي هم در شرايط بدي قرار دارد.

پدرم در ادامه صحبتهايش گفت: وزارت اطلاعات مازندران دوباره قصد دارند كه منوچهر و اكبر را به زندان مازندران انتقال دهند و دوباره شكنجه‌هاي قرون وسطائي را بر روي فرزندانم كه چيزي از جسم آنها باقي نمانده خالي كنند. بابازاده رئيس زندان قائم شهر به ما گفت كه ما منوچهر را در اين زندان از بين مي‌بريم . او زندانيان را عليه منوچهر شوراند. حتي روزي نيز صبح هنگام با چاقو به منوچهر حمله كردند.

پدرم در حالي كه صدايش مملو از خشم و عصبانيت توام بود ، همچنين افزود: نسرين آنها قصد نابودي منوچهر و اكبر را دارند .من نمي دانم چه كنم ، در عرض چهار سال 2150 تا نامه به تمام مسئولين كشور نوشتم . اما جوابي از هيچ كدام دريافت نكردم. نمي دانم چه از جان فرزندان بي‌گناه و خانواده‌ام مي‌خواهند ، ما ديگر خوشي و آسايش در زندگي نداريم . شب و روز براي ما يكي شده است.